رهایم کن

رهایم کن برو ای عشق از جانم جه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می سابی

مگر جز مهربانی از تو وچشمت چه می خواهم
تو خود از هر کسی بهتر از احساس من آگاهی

نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

غزلهایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

دلم خوش بود گه گاهی برایت شعر می خواندم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی

برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

از اینجا می روم تنها دیگر مرا نخواهی دید
نخواهم برد دراین راه هیچ همراهی...