تبليغاتX
پنجره احساس - اسیر
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد

اسیر

 

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن

دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاه سنگ سرد و سنگ خارا

زده قفل بی صدایی بر لبهای خسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار

همه عشق من و تو قصه است قصه ی دیوار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم

واسه ی ما رهایی مرگه تا رها شیم می میریم

 

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه

میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 12:42 توسط یاسمن |

>