سکوت
اگر دبیر جبر بودم عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش می کردم تا معادله ی محبت پدید آید
اگر دبیر هندسه بودم ثابت می کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت
![]()
چه غریبانه میگریست آن شب بی تو تکه ابری که سکوت وجودم را فهمید
و چه غریبانه خندید آن روز که بی تو مرگم را فهمید
![]()
دلم را هیچکس باور نداشت هیچکس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
او که خوابیده است در این گور سرد بو دنش را هیچکس باور نکرد