اما حس بودنش بر من شوق زیستن داددلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند...
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 18:27 توسط یاسمن
|
تاریکه سرنوشتم فانوس من شکسته عمریه بغضی سنگین راه گلومو بسته از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست آی آدمای سر خوش جایی برای من هست؟