گریه ام گرفته است از مرام روزگار گشتم و نیافتم ردپایی از بهار عشق من بزرگ بود رنگ بیکرانگی حال مانده زان همه نفرتی به یادگار ساعت یک شب است من نشسته ام هنوز روبه روی فکر تو ..روبه روی یک قطار خواستم که عشق را در تو جستجو کنم حیف اشتباه بودتو و عشق را چه کار؟ تو به راه خود برو با نگاه کوچکت تو بمان و این همه صید در شاهوار حیف پر گشودنم حیف بال های من ذره ای هوا نداشت آسمان آن دیار دوست داشتم تو را صادقانه بی دریغ تو ولی...تو ولی پر از غبار زود باش!پاسخ مرا بده عشق با چه عینی است؟چهره نقابدار! هر طرف که می روم جز شبی سیاه نیست یک دروغ..یک کلاغ..قیل و قال..قار قار کاش می شناختی قدر سیب سرخ را آه خسته ام چه از سکه های بی عیار می روم که می روم جای من در اوجهاست ماه من نشسته است منتظر سر قرار!
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 17:23 توسط یاسمن
|
تاریکه سرنوشتم فانوس من شکسته عمریه بغضی سنگین راه گلومو بسته از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست آی آدمای سر خوش جایی برای من هست؟