دیروز با یک دسته آمده بود به دیدنم با یک نگاه مهربون همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم. وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود.
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 17:31 توسط یاسمن
|
تاریکه سرنوشتم فانوس من شکسته عمریه بغضی سنگین راه گلومو بسته از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست آی آدمای سر خوش جایی برای من هست؟