رهایم کن

رهایم کن برو ای عشق از جانم جه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می سابی

مگر جز مهربانی از تو وچشمت چه می خواهم
تو خود از هر کسی بهتر از احساس من آگاهی

نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

غزلهایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

دلم خوش بود گه گاهی برایت شعر می خواندم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی

برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

از اینجا می روم تنها دیگر مرا نخواهی دید
نخواهم برد دراین راه هیچ همراهی...
حسرت
رو سنگ قبر عشق من شعری نبوده از کسی 
شاعرمن کسی نبود جز گریه و دلواپسی
اشکی نشست اسم منو رو یادگار آخرم
حالا دیگه خوب میدونم از همیشه تنهاترم
گوشی نبود که بشنوه حرف دل شکسته رو 
عشقی نبود عاشق کنه من همیشه خسته رو
رفیق ناب بی کسیم حسرت و اندوه و غمه
امید زنده بودنم نقطه ای کور و مبهمه
دیوانه


تنها
خداوندا

آنکه در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت
در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش مگذار
LOVE

با هم اینجوری نبودیم
اصلا قرار نبود اینجوری باشیم
قصه ی ما قصه ی عشق و عاشقی نبود
چه زیبا گفته اند:عشق یک حادثه است
