اسیر
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاه سنگ سرد و سنگ خارا
زده قفل بی صدایی بر لبهای خسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه عشق من و تو قصه است قصه ی دیوار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
واسه ی ما رهایی مرگه تا رها شیم می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه
تو را نمی دانم....!
تو را نمی دانم...ولی
اولین نگاه من به تو
نه از سر مهر بود
و نه در زیر مهتاب
اما روزگار بارها و بارها نگاه ما را در هم آمیخته
تا به تو بیندیشم
و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم
اما هنوز نمی دانم؟
که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم
یا در پی عشق به فکر فرو رفتم...
اشک
به اشک گفتم چرا اومدی؟
گفت آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست
مثل ابر بهار می بارم
برو ای آنکه بعد دیدارت
گره افتاده است در کارم
پدرم با نگاه خود می گفت
لایق لای جرز دیوارم
مادرم مدتی است می گرید
چون گمان می کند که بیمارم
یک نفر گفت خوب خواهم شد
به فراموشیت که بسپارم
گفتم ای عشق اگر پس از این
بدهی مثل قبل آزارم
به تمام حرمتت سوگند
روی قلبت گلوله می کارم
به تو هر چند سخت مدیونم 
به خودم بیشتر بدهکارم
هر چه بر من گذشت حقم بود
من از این بیشتر سزاوارم
تو گناهی نداری ای زیبا
مرگ بر من که دوستت دارم

زندانی زندان دقایق نشدی 
وقتی که مرا از خود می رانی
یعنی تو هیچ وقت عاشق نشدی