آشیانه ی عشق
به نرمی یک پر پرواز
به خوش عطری یک نسیم
و به آرامی گامهای معلق لک لک
در دل بیقرار من آشیانه ساختی و زردی رخسارم را با مهربانی هایت گلگون ساختی.
ای شبگرد کوچه های خلوت دل من برایم فانوس بیاور.فانوسی از جنس نگاه های پر نورت
فانوسی از جنس سپیده که روشنایی اش تا فراسوی امروزهایم را روشن کند.
دوستت دارم
اما اگه دوست داشتن بلد نباشم به خاطر تو یاد می گیرم...

پلکهای مرطوب مرا باور کن این باران نیست که می بارد صدای خسته ی من است
که از چشمانم بیرون می ریزد...
![]()
![]()
![]()
عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست...
خاطرات
تو را می خوانم و تا نهایت سپاس پیش می روم
هنگامی که لحظه لحظه ی خاطراتم را مرور می کنم
تو را می بینم که همیشه در کنارم بودی و مرا تا سبزترین
کلبه ی زندگی و بهاری ترین فصل نگاه کردی.گویی من و تو
در اوج احساس در آسمان خیالمان از دنیا دور می شدیم وپرواز
را از فراز ابرهای پاک اندیشه مان در کنار رنگین کمانی از مهر آغاز
می کردیم.
عشق پاک
در مکتب ما رسم فراموشی نیست
در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست
مهر تو اگر به هستی ما افتاد
هرگز به سرش خیال خاموشی نیست
تو
که با گامهایت خزان دلم را بهار عشق کردی
تو تکرار بارانی
و نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست
که مرا می خواند
یاد بود
که تنها لایق این دل تو بودی
هزاران خواستند این دل بگیرند
ندادم چون عزیز دل تو بودی
عشق
ترس از عشق ترس از زندگی است
آنان که از عشق می گریزند
مردگانی بیش نیستند

هر وقت دلتنگت می شم میام پشت در قلبت
هی در میزنم
پس هر وقت قلبت میزنه

بدون دلم برات تنگ شده
آرزو
من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست