فرشته عشق
وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی
در باورم نمی گنجید روزی تو را در خلوتم
بپذیرم.بیگانه ای بودی هم قفس شده با من.
برای خود عالمی داشتی دورتر از ستاره های
دوردست.در سرزمینی که به روح من راه نداشت...
وناگهان تو را در خود احساس کردم.در هر
کلامت صدای لغزیدن بهار روی تن یخ زده ی
دشت زمستانی شنیده می شد.
تو بهارم شدی
بهار با تو جان گرفت
تابستان با بودن تو هست شد
پاییز چشمان هفت رنگش را از تو گرفت
و زمستان کوهستان های پر برفش را
تو برایم فرشته ی عشق شدی و هستی...
یاد تو
امشب یادت را با خواب خود پیوند زده ام و در رویا
تو را همچون باران غم بر یاس شعرم می باری و
می گذری از من و شعرم.و اما منمانند کودکی به
دنبالت راه می افتم و بهانه ی جاری شدن را میگیرم.
ای پاک ترین!اینک دیریست که چشمانم منتظر نگاه گرم
توست.بگذار تا دریچه ی قلبم را به روی احساست بگشایم
و یاد ایام شیرین با تو بودن را تا ابد در کنج خاطرم نگه دارم.
امشب ساعت ها با جیرجیرک ها همنوا می شوم با
گلهای آفتابگردان تنهای کنار باغچه می خندم با باد
می رقصم و با باران می بارم.چقدر دوستشان دارم
وقتی با من یکی می شوندو در شط احساسم جریان
می یابند.ولی برای من هیچ چیز زیباتر و آرامبخش تر از
دستان تو نیست و برق چشمانتکه حتی باران ترجمه اش
را نمی داند.
عشق کاغذی
@@@
--------------------------------------------------------
بابام گفت عشق کشکه!
منم جواب دادم:زندگی هم آشه بدون کشک بی مزه میشه
---------------------------------------------------------
پاییز را دوست دارم چون فصل غم است
غم را دوست دارم چون حرف دل است
دل را دوست دارم چون دوست داشتن را به من آموخت
و تو را دوست دارم اما نمی دانم چرا؟؟؟
----------------------------------------------------------
دیری است غریبه ای مرا می پاید
عاشق شده بر دو چشم مستم شاید
امروز دلم حقیقتی را فهمید
دیوانه ز دیوانه خوشش می آید
آرامگاه عشق
در بیکران دور در روزگار نور در شهری بی عبور
زیر درخت مهر بر روی سنگ گور
با جوهر سرشت با دست سرنوشت
حرفی نوشته بود:
آرامگاه عشق![]()
فقط به خاطر تو
صبر سنگ
***
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
***
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو میکرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
***
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستان
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
***
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
***
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوست دارمش نمی دانی؟...
***
روزها رفتند من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
***
بگذرو گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
***
ماجرای کور شدن عشق
یه روزی عشق و دیوانگی و محبت و فضولی داشتن قایم باشک بازی میکردند .
تا نوبت به دیوانگی رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت اثری از عشق نبود .
فضولی متوجه شد که عشق پشت یک بوته خار قایم شده و سپس دیوونگی رو
خبر کرد و دیوونگی یک خار بزرگ برداشت و در بوته گل سرخ فرو کرد صدای فریاد
عشق بلند شد .همه به سراغ عشق رفتند دیدند خار تو چشمای عشق فرو رفته
وچشماش کور شده و دیوونگی که خودش را عامل این کار میدانست تصمیم گرفت
همیشه عشق رو همراهی کنه و از اون به بعد وقتی که عشق سراغ کسی میره
چون کوره بدیهای معشوقه خودشو نمی بینه و دیوانگی هم همیشه کنارشه تا بهش
کمک کنه.
جدال سرنوشت
در این دنیایی که انسان و زمانه با هم در ستیز بودند و هستند.
عجیب نیست آنی را که دوست نمی داری دوستت بدارد و آن کس را که
دوست میداری از تو بیزار باشد.تو به من می اندیشی و من به دیگری.و خدا میداند که
دیگری به که فکر می کند.