|
|
خیانت خیانت واژه ی تلخی ست ، حقیقتی زهرآگین ،
نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ، به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی
همدیگر را دور میزنیم تا زودتر به مقصد برسیم غافل از اینکه زمین گرد است و باز به هم خواهیم رسید . . .
ستاره یک شب خوب تو آسمون
یه ستاره چشمک زنون خندید و گفت:کنارتم تا آخرش تا پای جون ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون ابری اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون حالا شبا به یاد اون زل میزنم به آسمون دلم می خواد داد بزنم این بود قول و قرارمون؟؟؟
؟؟؟؟ صبر کردن دردناکه
ولی فراموش کردن دردناک تر ولی ازاین دو دردناکتر اینه که ندونی باید صبر کنی یا فراموش...؟
دوستت دار.... دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس چون يه روز به آخرش میرسی دوستت ندارم به اندازي خورشيد چون غروب ميكنه دوستت ندارم به اندازه اسمون چون هر لحظه یه رنگه دوستت ندارم به اندازه زمین چون هر قسمتشو یه نفر صاحبه دوستت ندارم به اندازه اب چون میاد و میره دوستت ندارم مثل قلبم چون یه روزی از کار می افته دوستت دارم به اندازه روت كه هيچوقت كم نميشه دوستت دارم به اندازه کهکشان که بی پایانه دوستت دارم مثل خدا ولی کمتر از اون چون خیلی بزرگه دوستت دارم مثل گل مصنوعی که هیچ وقت پرپر نمی شه دوستت دارم مثل اتیش که گرمم می کنه دوستت دارم مثل یه کوه که محکم و استواره می تونم بهت تکیه کنم دوستت دارم برای همیشه چون تا ابد مال منی
منو ببخش
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون خاطره...
بغض آسمان می زند باران به شیشه شیشه اما سرد و سنگین بی تفاوت ،تلخ و خاموش شاید از یک غصه غمگین آسمان همچون دل من خیس خیس از بی وفایی بر لبم نام تو دارم ای بهار من کجایی؟ آمدم تا چشمهایت در دلم عشقی بکارد تو ولی گفتی که برگرد شیشه احساسی ندارد می زند باران هنوز آه این چنین،غم در دل کیست دست من بر شیشه لغزید شیشه هم با بغض بگریست...
آدما مثل بارون میمونن تو زندگیت میبارن و بهش طراوت و شادی میبخشن اما هیچ بارونی تا ابد نمی باره یک روز بارون بند میاد و تنها چیزی که باقی میمونه خاطره ی اون بوی خاک خیس خورده ی وجودته... رهایم کن
رهایم کن برو ای عشق از جانم جه می خواهی به سوهان غمت روح مرا پیوسته می سابی
مگر جز مهربانی از تو وچشمت چه می خواهم تو خود از هر کسی بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزلهایم زمانی روی لبهای تو جاری بود ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گه گاهی برایت شعر می خواندم تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی
از اینجا می روم تنها دیگر مرا نخواهی دید نخواهم برد دراین راه هیچ همراهی... حسرت
دیوانه نمي نويسم
چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني
حرف نمي زنم
چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي
![]() نگاهت نمي كنم
چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني
صدايت نمي زنم
زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است
فقط مي خندم
چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
تنها خداوندا
آنکه در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت
در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش مگذار LOVE
با هم اینجوری نبودیم اصلا قرار نبود اینجوری باشیم قصه ی ما قصه ی عشق و عاشقی نبود چه زیبا گفته اند:عشق یک حادثه است
اسیر
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاه سنگ سرد و سنگ خارا زده قفل بی صدایی بر لبهای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار همه عشق من و تو قصه است قصه ی دیوار
همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده تنها پیوند من و تو دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم واسه ی ما رهایی مرگه تا رها شیم می میریم کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه تو را نمی دانم....!
تو را نمی دانم...ولی اولین نگاه من به تو نه از سر مهر بود و نه در زیر مهتاب اما روزگار بارها و بارها نگاه ما را در هم آمیخته تا به تو بیندیشم و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم اما هنوز نمی دانم؟ که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم یا در پی عشق به فکر فرو رفتم... اشک تو فکرت بودم که یک قطره اشک از چشمام جاری شد
به اشک گفتم چرا اومدی؟ گفت آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست
دیگر از هر چه هست بیزارم
مثل ابر بهار می بارم برو ای آنکه بعد دیدارت گره افتاده است در کارم پدرم با نگاه خود می گفت لایق لای جرز دیوارم مادرم مدتی است می گرید چون گمان می کند که بیمارم یک نفر گفت خوب خواهم شد به فراموشیت که بسپارم گفتم ای عشق اگر پس از این بدهی مثل قبل آزارم به تمام حرمتت سوگند روی قلبت گلوله می کارم به تو هر چند سخت مدیونم به خودم بیشتر بدهکارم هر چه بر من گذشت حقم بود من از این بیشتر سزاوارم تو گناهی نداری ای زیبا مرگ بر من که دوستت دارم
هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی وقتی که مرا از خود می رانی یعنی تو هیچ وقت عاشق نشدی مناجات پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...
به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند...
محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند... درود بر تمام عاشقانی که ره عشق را پیمودند و عشق را در سینه حبس کردندو حرمت آن را نگه داشتند
درود بر تمام عاشقانی که عشق را فهمیدند و از عشق به زیباییها رسیدند...
سکوت اگر دبیر فارسی بودم نامت را اولین غزل از صفحه کتابها می نهادم
اگر دبیر جبر بودم عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش می کردم تا معادله ی محبت پدید آید اگر دبیر هندسه بودم ثابت می کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت
چه غریبانه میگریست آن شب بی تو تکه ابری که سکوت وجودم را فهمید و چه غریبانه خندید آن روز که بی تو مرگم را فهمید
دلم را هیچکس باور نداشت هیچکس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ او که خوابیده است در این گور سرد بو دنش را هیچکس باور نکرد ممکن و غیر ممکن آدم بودن چه آسان
انسان بودن غیر ممکن است
آشیانه ی عشق به نرمی یک پر پرواز به خوش عطری یک نسیم و به آرامی گامهای معلق لک لک در دل بیقرار من آشیانه ساختی و زردی رخسارم را با مهربانی هایت گلگون ساختی. ای شبگرد کوچه های خلوت دل من برایم فانوس بیاور.فانوسی از جنس نگاه های پر نورت فانوسی از جنس سپیده که روشنایی اش تا فراسوی امروزهایم را روشن کند. دوستت دارم اگر سلطنت بلد نباشم سلطنت نمی کنم...اگر زندگی بلد نباشم زندگی نمی کنم...
اما اگه دوست داشتن بلد نباشم به خاطر تو یاد می گیرم...
پلکهای مرطوب مرا باور کن این باران نیست که می بارد صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون می ریزد...
عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست... خاطرات تو را می خوانم و تا نهایت سپاس پیش می روم هنگامی که لحظه لحظه ی خاطراتم را مرور می کنم تو را می بینم که همیشه در کنارم بودی و مرا تا سبزترین کلبه ی زندگی و بهاری ترین فصل نگاه کردی.گویی من و تو در اوج احساس در آسمان خیالمان از دنیا دور می شدیم وپرواز را از فراز ابرهای پاک اندیشه مان در کنار رنگین کمانی از مهر آغاز می کردیم. عشق پاک در مکتب ما رسم فراموشی نیست در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست مهر تو اگر به هستی ما افتاد هرگز به سرش خیال خاموشی نیست
تو تو همان عابری هستی
که با گامهایت خزان دلم را بهار عشق کردی تو تکرار بارانی و نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست که مرا می خواند یاد بود بگیر از من تو این دل یاد بودی
که تنها لایق این دل تو بودی هزاران خواستند این دل بگیرند ندادم چون عزیز دل تو بودی عشق ترس از عشق ترس از زندگی است آنان که از عشق می گریزند مردگانی بیش نیستند
هر وقت دلتنگت می شم میام پشت در قلبت هی در میزنم
بدون دلم برات تنگ شده آرزو تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست که آرزوی تو پیداست من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست @@@
بزرگ ترین آرزوم اینه کوچک ترین آرزوت باشم
|
|