تبليغاتX
پنجره احساس
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد

دوستت دار....

 

 

دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس چون يه روز به آخرش میرسی

دوستت ندارم به اندازي خورشيد چون غروب ميكنه

 دوستت ندارم به اندازه اسمون چون هر لحظه یه رنگه

 دوستت ندارم به اندازه زمین چون هر قسمتشو یه نفر صاحبه

دوستت ندارم به اندازه اب چون میاد و میره

دوستت ندارم مثل قلبم چون یه روزی از کار می افته

دوستت دارم به اندازه روت كه هيچوقت كم نميشه

دوستت دارم به اندازه کهکشان که بی پایانه

دوستت دارم مثل خدا ولی کمتر از اون چون خیلی بزرگه

دوستت دارم مثل گل مصنوعی که هیچ وقت پرپر نمی شه

دوستت دارم مثل اتیش که گرمم می کنه

 دوستت دارم مثل یه کوه که محکم و استواره می تونم بهت تکیه کنم

دوستت دارم برای همیشه چون تا ابد مال منی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 16:11 توسط یاسمن |

منو ببخش

 

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون 
 
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
 
 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
 
با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
 
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
 
بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی
 
من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی
 
این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه
 
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
 
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 23:49 توسط یاسمن |

خاطره...

  

 

کنار هر قطره اشکم

هزار خاطره دفنه 

اینقدر خاطره داریم

که گویی قد یک قرنه

گلو می سوزه از عشق

عشقی که مثه زهره

ولی بی عشق تو هر دم

خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما

به این بودن نیازام

تو که حتی با چشماتم

نمی گی آه دوست دارم

اگه گفتی دوست دارم

فقط بازیه لبهات بود

وگرنه رنگه خودخواهی

نشسته توی چشمات بود

هر چی عشقه توی دنیا

من می خواستم ماله ما شه

اما تو هیچ وقت نذاشتی

بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه

با تو هم خونه می مونم

نمی دونستم نمی شه

آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو

از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت

تو که هیچ وقت نمی فهمی!!!!!

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 14:57 توسط یاسمن |

بغض آسمان

 

می زند باران به شیشه

          شیشه اما سرد و سنگین

بی تفاوت ،تلخ و خاموش

          شاید از یک غصه غمگین

آسمان همچون دل من

          خیس خیس از بی وفایی

بر لبم نام تو دارم

          ای بهار من کجایی؟

آمدم تا چشمهایت

         در دلم عشقی بکارد

تو ولی گفتی که برگرد

         شیشه احساسی ندارد

می زند باران هنوز آه

         این چنین،غم در دل کیست

دست من بر شیشه لغزید

         شیشه هم با بغض بگریست...

 

 

آدما مثل بارون میمونن

تو زندگیت میبارن و بهش

طراوت و شادی میبخشن

اما هیچ بارونی تا ابد نمی باره

یک روز بارون بند میاد و

تنها چیزی که باقی میمونه

خاطره ی اون بوی خاک خیس خورده ی وجودته...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 22:36 توسط یاسمن |

رهایم کن

 

 

رهایم کن برو ای عشق از جانم جه می خواهی

                                                      به سوهان غمت روح مرا پیوسته می سابی

 

مگر جز مهربانی از تو وچشمت چه می خواهم

                                                     تو خود از هر کسی بهتر از احساس من آگاهی

 

نیازی نیست تا پنهان کنی از من  نگاهت را

                                                      گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

 

غزلهایم زمانی روی لبهای تو جاری بود

                                                      ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

 

دلم خوش بود گه گاهی برایت شعر می خواندم

                                                       تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی

 

برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما

                                                        مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

 

از اینجا می روم تنها دیگر مرا نخواهی دید

                                                        نخواهم برد دراین راه هیچ همراهی... 

نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 15:51 توسط یاسمن |

حسرت

رو سنگ قبر عشق من شعری نبوده از کسی

شاعرمن کسی نبود جز گریه و دلواپسی

اشکی نشست اسم منو رو یادگار آخرم

حالا دیگه خوب میدونم از همیشه تنهاترم

گوشی نبود که بشنوه حرف دل شکسته رو

عشقی نبود عاشق کنه من همیشه خسته رو

رفیق ناب بی کسیم  حسرت و اندوه و غمه

امید زنده بودنم نقطه ای کور و مبهمه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 18:46 توسط یاسمن |

دیوانه

 

نمي نويسم 
چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني
حرف نمي زنم 
چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي
نگاهت نمي كنم
چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني
صدايت نمي زنم
زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است
فقط مي خندم
چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 17:27 توسط یاسمن |

تنها

 

خداوندا

 

 

آنکه در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت

 

                     در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش مگذار

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 23:54 توسط یاسمن |

LOVE

 

با هم اینجوری نبودیم

اصلا قرار نبود اینجوری باشیم

قصه ی ما قصه ی عشق و عاشقی نبود

چه زیبا گفته اند:عشق یک حادثه است

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 11:42 توسط یاسمن |

اسیر

 

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن

دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاه سنگ سرد و سنگ خارا

زده قفل بی صدایی بر لبهای خسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار

همه عشق من و تو قصه است قصه ی دیوار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم

واسه ی ما رهایی مرگه تا رها شیم می میریم

 

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه

میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 12:42 توسط یاسمن |

تو را نمی دانم....!

تو را نمی دانم...ولی

اولین نگاه من به تو

                         نه از سر مهر بود

                         و نه در زیر مهتاب

اما روزگار بارها و بارها نگاه ما را در هم آمیخته

تا به تو بیندیشم

و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم

اما هنوز نمی دانم؟

که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم

یا در پی عشق به فکر فرو رفتم... 

نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 14:0 توسط یاسمن |

نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 19:42 توسط یاسمن |

اشک

تو فکرت بودم که یک قطره اشک از چشمام جاری شد

به اشک گفتم چرا اومدی؟

گفت آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست 

نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 19:30 توسط یاسمن |

دیگر از هر چه هست بیزارم

مثل ابر بهار می بارم

برو ای آنکه بعد دیدارت

گره افتاده است در کارم

پدرم با نگاه خود می گفت

لایق لای جرز دیوارم

مادرم مدتی است می گرید

چون گمان می کند که بیمارم

یک نفر گفت خوب خواهم شد

به فراموشیت که بسپارم

گفتم ای عشق اگر پس از این

بدهی مثل قبل آزارم

به تمام حرمتت سوگند

روی قلبت گلوله می کارم

به تو هر چند سخت مدیونم

به خودم بیشتر بدهکارم

هر چه بر من گذشت حقم بود

من از این بیشتر سزاوارم

تو گناهی نداری ای زیبا

مرگ بر من که دوستت دارم

نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 19:26 توسط یاسمن |

 هنوز شقایق نشدی

زندانی زندان دقایق نشدی

وقتی که مرا از خود می رانی

یعنی تو هیچ وقت عاشق نشدی

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 21:31 توسط یاسمن |

مناجات

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند...

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند...

 

درود بر تمام عاشقانی که ره عشق را پیمودند و عشق را در سینه حبس کردندو حرمت آن را نگه داشتند

درود بر تمام عاشقانی که عشق را فهمیدند و از عشق به زیباییها رسیدند...

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 15:19 توسط یاسمن |

سکوت

اگر دبیر فارسی بودم نامت را اولین غزل از صفحه کتابها می نهادم

اگر دبیر جبر بودم عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش می کردم تا معادله ی محبت پدید آید

اگر دبیر هندسه بودم ثابت می کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت

 

 

 

چه غریبانه میگریست آن شب بی تو تکه ابری که سکوت وجودم را فهمید

و چه غریبانه خندید آن روز که بی تو مرگم را فهمید

 

 

 

دلم را هیچکس باور نداشت                 هیچکس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ                با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیده است در این گور سرد       بو دنش را هیچکس باور نکرد 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 14:12 توسط یاسمن |

ممکن و غیر ممکن

آدم بودن چه آسان

 

انسان بودن غیر ممکن است

 

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 22:5 توسط یاسمن |

آشیانه ی عشق

 

به نرمی یک پر پرواز

                         به خوش عطری یک نسیم

                        و به آرامی گامهای معلق لک لک

در دل بیقرار من آشیانه ساختی و زردی رخسارم را با مهربانی هایت گلگون ساختی.

ای شبگرد کوچه های خلوت دل من برایم فانوس بیاور.فانوسی از جنس نگاه های پر نورت

فانوسی از جنس سپیده که روشنایی اش تا فراسوی امروزهایم را روشن کند. 

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 13:2 توسط یاسمن |

دوستت دارم

اگر سلطنت بلد نباشم سلطنت نمی کنم...اگر زندگی بلد نباشم زندگی نمی کنم...

اما اگه دوست داشتن بلد نباشم به خاطر تو یاد می گیرم...

پلکهای مرطوب مرا باور کن این باران نیست که می بارد صدای خسته ی من است

که از چشمانم بیرون می ریزد...

عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست...

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 23:27 توسط یاسمن |

خاطرات

 

تو را می خوانم و تا نهایت سپاس پیش می روم

هنگامی که لحظه لحظه ی خاطراتم را مرور می کنم

تو را می بینم که همیشه در کنارم بودی و مرا تا سبزترین

کلبه ی زندگی و بهاری ترین فصل نگاه کردی.گویی من و تو

در اوج احساس در آسمان خیالمان از دنیا دور می شدیم وپرواز

را از فراز ابرهای پاک اندیشه مان در کنار رنگین کمانی از مهر آغاز

می کردیم.

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 23:11 توسط یاسمن |

عشق پاک

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست

               

 

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 12:58 توسط یاسمن |

تو

تو همان عابری هستی

که با گامهایت خزان دلم را بهار عشق کردی

تو تکرار بارانی

و نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست

که مرا می خواند

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 12:49 توسط یاسمن |

یاد بود

بگیر از من تو این دل یاد بودی

        که تنها لایق این دل تو بودی

             هزاران خواستند این دل بگیرند

                      ندادم چون عزیز دل تو بودی

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 12:43 توسط یاسمن |

عشق

ترس از عشق ترس از زندگی است

آنان که از عشق می گریزند

مردگانی بیش نیستند

 

 

  هر وقت دلتنگت می شم میام پشت در قلبت

هی در میزنم


پس هر وقت قلبت میزنه

بدون دلم برات تنگ شده

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 15:42 توسط یاسمن |

آرزو

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست

حاجت به بیان نیست که آرزوی تو پیداست

من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم

افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 15:9 توسط یاسمن |

@@@

 

بزرگ ترین آرزوم اینه کوچک ترین آرزوت باشم


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 18:35 توسط یاسمن |

دلتنگی

تقدیم به او که نبود
                       
                       اما حس بودنش بر من شوق زیستن داددلم برای کسی تنگ است
                       که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش 
                      را به باد می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید و شعرهای
                      خوشی چون پرنده ها می خواند...
 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 18:27 توسط یاسمن |

اشتباه

گریه ام گرفته است از مرام روزگار
گشتم و نیافتم ردپایی از بهار
عشق من بزرگ بود رنگ بیکرانگی
حال مانده زان همه نفرتی به یادگار
ساعت یک شب است من نشسته ام هنوز
روبه روی فکر تو ..روبه روی یک قطار
خواستم که عشق را در تو جستجو کنم
حیف اشتباه بودتو و عشق را چه کار؟
تو به راه خود برو با نگاه کوچکت
تو بمان و این همه صید در شاهوار
حیف پر گشودنم حیف بال های من
ذره ای هوا نداشت آسمان آن دیار
دوست داشتم تو را صادقانه بی دریغ
تو ولی...تو ولی پر از غبار
زود باش!پاسخ مرا بده
عشق با چه عینی است؟چهره نقابدار!
هر طرف که می روم جز شبی سیاه نیست
یک دروغ..یک کلاغ..قیل و قال..قار قار
کاش می شناختی قدر سیب سرخ را
آه خسته ام چه از سکه های بی عیار
می روم که می روم جای من در اوجهاست
ماه من نشسته است منتظر سر قرار!

  
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 17:23 توسط یاسمن |

ملاقات

دیروز با یک دسته آمده بود به دیدنم با یک نگاه مهربون همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم
گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم.
وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود.
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 17:31 توسط یاسمن |

>